من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 21:48 توسط غـــــزاله
|

تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 21:45 توسط غـــــزاله
|

هنوز هم دوست داشتن چشمهایی که یاداور پاکی بودند... تو ذهنم....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:46 توسط غـــــزاله
|

سلام..
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:29 توسط غـــــزاله
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 11:26 توسط غـــــزاله
|



مشکلات خود را با مداد بنویس و پاک کن را در اختیار خدا بگذار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:1 توسط غـــــزاله
|

میدانم " که روزی سوار بر قطرات درشت باران بر ناوگان چشمانم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم تو را میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه میبندم تا دیگر دوریت را احساس نکنم ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:0 توسط غـــــزاله
|

واااااااااااااااااای خدا بالاخره نظر دااااااااد
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:54 توسط غـــــزاله
|

من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:52 توسط غـــــزاله
|

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره قرمز را دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت می شود و کور شوم اگر دروغ بگویم من پله های پشت بام را جارو کردم وشیشه های پنجره را شستم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:50 توسط غـــــزاله
|
